| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
ستاره بود و شفق بود و فصل ماتم بود
بساط گریه برای دلم فراهم بود
یکی کنار حسینیه چاووشی می خواند
اگر خطا نکنم صدای آدم بود
برای عرض تبرک به ساحت گریه
فرشته منتظر دستمال اشکم بود
چگونه گریه نریزد از نگاهمان وقتی
زمان خلقتمان اول محرم بود
چرا به آمدن مادرش یقین نکنم
در آن حسینیه ای که خود خدا هم بود
علی اکبر لطیفیان
عاشورا تنها یک روز نیست.بلکه تمامی تاریخ است .و کربلا جغرافیای این تاریخ گسترده است.
حال سوال این است که وارث عاشورا کیست؟
وارث قرابت میخواهد . قرابتی بدون حایل و بدون مانع.فرزندی که قاتل پدر باشد ارث نمیبرد .فرزندی که کافر باشد از مسلمانان ارث نمیبرد.
آیا من حسین را نکشته ام؟
آیا من از آنچه که فهمیده ام چشم نپوشیده ام و کفر نورزیده ام؟
عین ـ صاد
چون امام علیه السلام به شهادت رسید ملائکه آسمان به شیون آمدند و گفتند: پروردگارا! این حسین برگزیده تو و فرزند پیامبر توست.
پس خداوند عز و جل تمثال حضرت قائم علیه السلام را برای ملائکه ظاهر گردانید و فرمود: به این قائم از خون حسین انتقام خواهم گرفت.
کافی ۴۶۵/۱
ای سرکش تا به همیشه
ای سرافراز ای غم لبریز
تا صبح خیلی نمانده است
چشم تمام جمع
بر قامتت هنوز... .
این مردمانِ چشم با تو تمام خویش را جستجو می کنند و در ادامه کلام آتشینت صف کشیده اند.
تا صبح خیلی نمانده است....
تا صبح باش که تا تو هستی خیالمان راحت است
از زمانی که تو شروع به سخن وری کرده ای، اشباح سایه گون اطرافمان را پر کرده اند
اما با بودن تو جرات نزدیک شدن را ندارند.
اگر تو بمانی ما نیز تا صبح بیدار خواهیم ماند.
گردش چشمانت سرهایمان را برافراشته تر از همیشه نگاه می دارد و تمام ما برای دیدن اشک هایت سرک می کشیم.
و هر بار قطره اشکی از گوشه چشمانت جاری می شود، هرم آن تمام ما را می سوزاند و تو را نیز.
انگار تمام تو آتش گرفته است.
انگار از ابتدا اینگونه بوده ای....
اینهائی که قبل از من تو را دیده اند می گویند....
هر بار برای رفع خستگی نفسی تازه می کنی، می گویی " الان تمام می شود"
و چقدر این تکه کلامت را دوست دارم
از اول آمدنم شمرده ام؛ یازده بار به عدد دو سرو افراشته و به کثرت دو آینه که به چشمان یکدیگر خیره شده اند
انگار تو نیز تکه کلامت را دوست داری و هر بار که می گویی آن را، از قامتت چیزی شکسته می شود.
تا صبح چیزی نمانده است
دیگر چیزی از هویت زمان باقی نمانده است.
دیگر حتی سایه ها هم دیده نمی شوند
کلامت تکه تکه ادا می شود و بی آنکه کسی را شاهد بگیری کلامت را در قالب هجاها می ریزی
حس می کنم برای دیدنت باید سر را افراشته تر کرد و گردن خویش را کشیده تر.
سر می کشم برای دیدن تو اما تلاشم بی فایده است.
تنها کلام توست که به گوشم هنوز آشناست و طنین آن تمام دیوارهای اطرافم را پر کرده است
اما چقدر زیاد ....
از زمانی که تنها صدایت را شنیده شد...
تا صبح خیلی نمانده است این آخرین اشاره کلامت بود.
به قلم صابر سخندان