|
شهید آیینه وجه خدایی است...
به بهانه تشییع پیکر مطهر شهدای گمنام...
چی ؟گمنام؟!!...بعدا میگم...
دوشنبه صبح حدود ساعت ۸ صبح از میدان توحید به همراه یکی از دوستانم راهی محل تشییع پیکر شهدا شدیم.محل به خاکسپاری منطقه ولنجک و شروع مراسم از دانشگاه شهید بهشتی بود .با اتوبوس خودمونو به نزدیکی های دانشگاه رسوندیم.آدرس اونجا رو درست حسابی نمی دونستیم.تو کوچه پس کوچه های ولنجک راه افتادیم.چه کوچه هایی . جوب آبش از بس تمیز بود که می تونستی توش ماهی پرورش بدی.با کلی پرس و جو خودمونو به جایی رسوندیم که یا باید دوباره کلی پیاده روی می کردیم یا تاکسی می گرفتیم.روز تعطیل و ولنجک و تاکسی؟! با نا امیدی به خیابون خیره شده بودیم(چه خیابونی .چه ماشینایی) که یه دفعه یه موتوری از جلومون رد شد .البته فکر کنم اصلا ما رو ندید.از پیرن مشکیش فهمیدم که هم مقصد ماست . به آرامی زیر لب گفتم ای موتوری وایستا ... دوباره به خیابون خیره شدیم.بعد از چند دقیقه یه دفعه دیدم همون موتوری داره بهم میگه بپر بالا. خیلی تعجب کرده بودم چون مطمئن بودم اون صدای منو نشنیده ولی ... اما این اصلا تعجب نداشت.آخه ما دعوت شده بودیم اما میزبان کی بود؟
وقتی به دانشگاه رسیدیم کاروان اونجا رو ترک کرده بود .با موتور دنبال اونا رفتیم تا به کاروان رسیدیم...
در بین جمعیت به راه افتادم.افکار زیادی تو سرم بود:وظیفه ما نسبت به شهدا چیه؟اونا چه حقی به گردن ما دارن؟راستی من برا چی اینجام؟مگه من نیازی به شهداو این جور کارا دارم؟مگه شهدا مراسم تشییع لازم دارن؟...
همین طور غرق افکارم بودم که صدای جمعیت توجهم را جلب کرد:«برای دفن شهدا ...مهدی بیا.مهدی بیا»از این جا به بعد فکرم رو روی این موضوع متمرکز کردم:یعنی امام زمان میاد؟!!یعنی مادرش میاد؟
به راه خودم در بین جمعیت ادامه دادم.تا اینکه یه دفعه در مقابل خودم کوهی را دیدم که حدودا تا ارتفاع ۴۰۰-۳۰۰ متری آدم وایستاده بود .بطوری که تجمع افراد و پرچم ها حول یک نقطه تو اون بالا زیاد بود.فهیدم که اونجا محل دفن شهداست.ولی چرا اونجا؟
دوباره به راه خودم تو همون خیابون و در بین جمعیت ادامه دادم .رسیدیم به یه دو راهی که یکی به سمت بالای کوه می رفت و یکی ادامه خیابون بود . در کمال تعجب کاروان همون خیابون ادامه رو داد تا رسید به یه محوطه خاکی که مشخص بود قبلا برای کاری صاف شده بود .از شواهد و صحبت های اطرافیان فهیمیدم که اینجا محلی است که برای دفن شهدا در نظر گرفته شده بود که با مخالفت عده ای از اهالی محل جدیدی برای این کار در نظر گرفته بودند. مردمی که از پنجره های آپارتمان هایشان مشغول تماشای کاروان بودند.
جمعیت آماده اقامه نماز بر پیکر شهدا شدند.بعد از نماز فهمیدم که مثل اینکه جمعیت یه بار تو خود دانشگاه بر پیکر شهدا نماز خوندن.یه سئوال دیگه به سئوالام اضافه شد:چرا دوباره تو اونجا بر شهدا نماز خوندن؟!
کاروان به سمت دوراهی به راه افتاد تا بالای کوه بره.باز صدای جمعیت بلند شد:«برای دفن شهدا ... مهدی بیا.مهدی»
رسیدیم بالا.بعد مراسم مختلف وقتی احساس کردیم مراسم رو به اتمام است به همراه دوستم به سمت پایین به راه افتادیم.
تریبون در اختیار یه سردار سپاهی بود:من نمی خواستم مزاحم عزیزان بشم....فقط باید به یه نکته اشاره کنم و اون اینکه ما چرا شهدا را در این جا دفن می کنیم؟ما اول می خواستیم شهدا را در همون جایی که شما عزیزان نماز رو به جا آوردید دفن کنیم ولی مخالفت بعضی اهالی و نفوذ اونها در ادارات و دستگاه های دولتی باعث شد ما نتونیم این کار رو بکنیم.پس مجبور شدیم این جا رو انتخاب کنیم ...
هنوز به جواب سئوالم نرسیده بودم :چرا این جا؟
کم کم داشتیم پایین می اومدیم که ناگهان کلامی منو دوستم رو در جامون میخ کوب کرد:(ادامه سخنان همون سردار)اما من این نکته رو خطاب به اون عدهای عرض می کنم که با دفن شهدا(در محل قبلی) مخالفت کرده بودند .پیرزنی دیشب خوابی دیده اند که دوست داشتم اون رو از زبون خودشون بشنوید ولی به علت عارضه قلبی نتوانستند بالا بیایند وبا تعریف خواب برای بنده از من خواستند اون رو برای شما نقل کنم (به نقل از اون خانم):دیشب امام زمان رو خواب دیدم که روی همان محل اول ایستاده اند و به من می گویند:قرار بود شهدا رو این جا دفن کنند ولی عده ای کارشکنی کردند.محل دفن شهدا آنجاست و ایشان با دست به این تپه روی کوه اشاره کردند...
انگار ناگهان جواب تمام سئوالامو یه دفعه گرفتم.مگه میشه مهدی فاطمه نیاد.مگر میشه مادرش نیاد.مادری که هر جمعه شب تمام شهدا رو میبره کربلا دیدن پسرش.مگر می شه جد بزگوارش نیاد؟کسی شهدا همگی به اون اقتدا کردند.
راستی حالا چی فکر می کنید:شهدا به ما احتیاج دارند یا ما به اونا؟
شهید آیینه وجه خدایی است خریدار بلای کربلایی ست
شهیدان کربلایی های نابند همه قربانی طفل ربابند
شهیدان سینه را آتش کشیدند صدای پای زهرا را شنیدند
شهیدانند و اهل عشق سرکش همه مهمان بزم تیر و ترکش
اینم یه بیت شعر که اتفاقی همین الان بهش برخوردم:
عشق یک سینه و هفتاد و دو سر می خواهد بچه بازیست مگر.عشق جگر می خواهد
چی؟ گمنام؟تو چی فکر می کنی؟این شهدا گمنامند یا ما ؟این شهدا آشنا ندارند یا اونایی که با آشنا هاشون مانع دفن این ها در نزدیکی خونشون شدن؟راستی ما باید پشت تابوت شهدا برای شهدا گریه کنیم یا برای خودمون؟
اینم حرف دل من:
کوچه های بی شهید شهر ما چه بی صفا شد گوش ما جای نیایش آشنا به هر صدا شد
قلب اربابم دوباره خسته از دست ما ها شد گوئیا سر حسینم دوباره رو نیزه ها شد
انا مجنون الحسین.یا حسین.
به قلم اکبر رهنمون |